آیلا و عروسی
١١ مهر با خانمی به عروسی رفتیم که خانمی با اصرار کیف کوچولوش رو هم با خودش برد و من هرچه گفتم تو کیف من بمونه قبول نکرد و موقع برگشت هم متاسفانه فراموش کردیم و کیف تو سالن جا موند و هر چه ما گشتیم کم تر پیدا کردیم تازه تا چند روز بعد هم خانمی همچنان سراغش رو می گرفت و گاهی چنان گریه می کرد که دل آدم کباب می شد

تو رو خدا تل سرش رو ببینید همیشه همین طور رو سرش می ذاره اگه بخواییم میلیمتری تکونش بدیم اعتراض می کنه

به زور می خواد بخنده

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آیلا و عروسی
